دوچرخه; سبيل بابات مىچرخه!
مرتضی آخرتی
حكايت و روايت از اين قرار و مدار است كه در سالهايى نه چندان دير و دور درمملكت گل و بلبل و زنبور در پى پارهاى اتفاقات جفت و جور و ناجور كه مذاق
بعضىها را خوش كرد و بزاق بعضىها را خشك تر! اراده ادارى بر آن قرار
گرفته بود كه حضور اجتماعى بانوان محترمه در تمام عرصهها و عرشهها،
سارى و جارى گردد، تا جايى كه علاوه بر كابينت آشپزى در كابينه مركزى
هم دست بردند!
انگار كه در آن سال، آفت قحطالرجال، مملكت را به غايت زوال و اضمحلال
رسانده بود. در چنين حال و سال و فال و قال و مقال بود كه يكى از جماعت
نسوان معلومالحال كه رگه و ردهاش به رأسالرجال رفسنجان و اشراف و
اعيان كارگزاران مىرسيد و پارتىاش از رگ گردن كرگدن هم كلفتتر بود و
به هيچ روى تهمت ضعيفگى و در پردگى را بر خود بر نمىتافت، اين خبر را
بسيار نيك يافت و از جاى برخاست و خواست كه آيد به تماشاگه راز; گوييا
مجلس ديدار عروس است و جهاز!
القصه! اين ضعيفه مقوى شده، به واسطه اين خبر پر ثمر - كه
فايزهخانمش نامگذارى كرده بودند - روزى از همان روزها به مجلس اندر
آمد و طى نطقى منطقى (كه پيش و پس از دستورش بر مورخان معلوم
نيست!) در جهت احقاق بخشى از حقوق مسلّمه و مكرّمه و معظّمه مخدّرات
اين عالمِ درهم و برهم، دادِ سخن داد و طرحهايى نو در انداخت به غايت
جنجال برانگيز و جيز!
يكى از جمله طرحهاى اين خانم، ورزش دوچرخه سوارى بود براى دختران و
ايضاً زنان! اين طرح البته كه در بين رجال مملكتى مخالفان سرسختى
داشت، اما از آنجايى كه فايزهخانم سر بىدردش را هم براى اينكه توسرى
نخورد روسرى بسته بود و سرسخت تر از ديگر كلهگندهها مىنمود و همچنين
از آنجا كه گفتيم روابطش بر ضوابطش مىچربيد، توانست با وجود كش و
قوسهاى فراوان طرحش را عملياتى كند و از آن پس او و تيم بانوان دوچرخه
سوارش، پا در ركاب شدند و آن قدر تاختند و تاختند كه بالاخره فدراسيون
دوچرخهسوارى بانوان را راه انداختند. و از همان زمان تا الان، سابقهها و
مسابقههاى بىسابقهاى داشتهاند و هنوز هم دارند.
با اين حال، كم هم چوب لاى چرخشان نرفته است، اما چون چوب بندگان
خدا همچون چوب خودِ خدا نيست تا صدا نداشته باشد و ايضاً دوا نداشته
باشد، چرخشان همچنان در روى زمين مىچرخد، نه در هوا!
اما طبق آخرين اخبار دست اولِ خبركشهاى ما، آنها درحال حاضر هر از
چندگاهى حتى در فضاى باز در تهران و كرج و اصفهان و شيراز در طول و
عرض مسيرهاى دراز دوچرخههايشان را مىآورند و حالش را مىبرند!
خداوند خودش جزاشان را بدهد! ان شأا...
و اما غرض از اين مقدمه تقريباً مطوّل و تحقيقاً مسجّل، خبرهاى واصله و
قاطعهاى است كه اين اواخر از آن شهر اُلفت در اين دهر غربت، گوش و
هوش ما را بدجورى نواخته و آن مبنى است بر جلوگيرى از بروز «غائله و
فاجعهاى دينى!»
حكماً و حتماً شمايى كه در آن گوشه مشرق، شاهد ماجرا و ماوقع بودهايد و
هستيد، از مايى كه چند صباحى است غربگرا! شدهايم - و از دور دستى بر
آتش و آتشپارهها و آتشبيارهاى معركه داريم! - بهتر مىدانيد كه چه
اتفاقهايى افتاده يا نيفتاده.
ولكن تا آنجايى كه بنده شرمنده مىداند، گويا قرار بوده در روز عيد فطر
جماعتى از بانوان در فضاى بسته جامعه و به پيشنهاد آقاى شهردار،
دوچرخهسوارىها كنند و تاخت و تازها. كه شهرداران اصلى مانع شده و در
برابر اصرار آنها بر خواستهشان، بىهيچ استخارهاى مىفرمايند: «خير!» چرا
كه آنها خيلى خوبتر مىدانند كه «در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست!» و
بدينگونه «غائله» مىخسبد و ختم به «خير» مىشود!
قبل از هر چيز رخصت مىخواهم تا از مسؤولان دلسوزِ دين و دنيامان كه به
تعبير خودشان از اين «فاجعه دينى!» جلوگيرى كردند، مراتب تشكر را مرتبه
مرتبه بشمارم.
و اما دو كلام هم حرفِ با حساب و كتاب، خطاب به آن عالىجناب معروض
دارم كه در سال نوآورى و شكوفايى مرتكب چنين بدعتى شده و معلوم نيست
از كدام ماهواره! يا كره غيرخاكى ديگر آمده و اينجا، يا بهتر است بگويم
آنجا گرد و خاك به پا نموده است:
جناب شردار! (ببخشيد اشتباه تايپى بود نه لُپى!) جناب شهردار!
چرا واسه خودت پروندهسازى مىكنى جانم! مگه شما نمىخواى به
استاندارى برى و استاندارد كه شدى، لباس مجلسى بپوشى و «بازى بزرگان»
رو با ال.سى.دى كاخ رياست جمهورى تماشا كنى؟! چرا از خودت ردى براى
رد صلاحيت شدن به جا مىگذارى، قوربونت برم!؟
خوب بزرگترها راست مىگن ديگه. من و تو كه مثل فائزهخانم نيستيم كه
پشتمان به مشتى گرم باشد كه دهن آمريكا را سرويس كرده است!
فائزهخانم وقتى گفت: «دوچرخه»، همه گفتند: «از راين بيا تا كرخه!»
اما من و تو اگه بگيم: «دوچرخه»، همه مىگويند: «سبيل بابات مىچرخه!»
آره عزيز دل برادر! الكى كه نيست! مملكت قانون داره! كشكى كلكى كه
نيست. همين كتاب قانونى كه زير دست منه دست كم 10 كيلو لايحه و
تبصره و ماده و بند داره، خودت كه بايد بهتر بدانى اين چيزها را!
اين قدر هم نگو كه مىخواستى اين دوچرخهسوارى توى فضاى بسته باشه!
جامعه رو خط كشى نكن فدات شم! مگه اون فضاى بستهاى كه مد نظرت
بوده غير از اين جامعه است؟!... يا مگه اين جامعه، غير از اون فضاى بستهاى است كه مد نظرت بوده!؟
پس برو و ما رو سياه نكن آقاجون! ما خودمون تو دولت دواتيم! فكر نكنى
«جَوات»یم!
آره عزیز دل برادر!
مفسد فىالارض شدى، خودت خبر ندارى
قول بده كه بعد از اين دوچرخه بر ندارى
اين قدر نگو كه نيّتت خير بوده و لاغير
همه مىگن شهردارى، نگو كه شر ندارى!












